خاطرات اسدالله روزی طلب دانشجوی بهبهانی که همراه امام خمینی ره در نوفل لوشاتو پاریس بود

اسدالله روزی طلب از دانشجویان بهبهانی بود که قبل از انقلاب برای تحصیل به خارج از کشور می رود، و در جریان تبعید امام به پاریس بهمراه دوستداران و یاران امام در نوفل لوشاتو پاریس تا لحظه سفر امام خمینی ره به تهران در ۱۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ در کنار ایشان بود.

مروری می کنیم بر خاطرات وی از زبان خودشان

اسفند ۱۳۵۵ من با پشتوانه خانواده برای ادامه تحصیل به آلمان رفتم؛ از زبان آلمانی هیچ نمی دانستم. بعد از ورود به آلمان ابتدا به شهر آخن رفتم.
شهری که نسبتا تعدادی ایرانی در آنجا بودند. با تعدادی از آن ها آشنا شدم. اکثرا چپ و گرایش زیادی به مکتب مائو رهبر چین داشتند.
یکی دو ماه را گذراندم. چون زبان آلمانی را نمی دانستم دوست داشتم همیشه در کنار هم زبانان ایرانی باشم.
ماه مبارک رمضان فرا رسید و طبق همه ساله روزه می گرفتم. روزی به محل سلف سرویس دانشگاه رفتم؛ ظهر بود و دیدم همگی نشسته و غذا میل می کنند. از آن ها سوال کردم که مگر شما روزه نمی گیرید؟ لیدر آن ها جواب داد که اینجا کسی مسلمان نیست و کسی روزه نمی گیرد.

روزانه نشر یات ضد مذهبی و سیاسی توزیع می کردند. روزی از آن روزها در بین نشریات فارسی اعلامیه و نشریه ای را دیدم که بالای صفحه آن کلمه بسم الله و مطالب مذهبی نوشته شده بود. آن را برداشتم و در کیف خود گذاشتم.

آدرس و توزیع کننده این نشریه (نشریه مجاهد ) را از ایرانی ها سوال کردم، جواب درستی نمی دادند؛ اکثرا می گفتند فرزند بچه بازاری ها هستند که گاهی اوقات این چنین نشریه ای را توزیع می کنند.
بعد از آن، روزها زودتر به سلف سرویس می رفتم تا ببینم چه کسی چنین نشریه ای را روی میز ها پخش می کند.
روزی از آن روزها با کسی آشنا شدم بنام صادق طباطبایی که کانون بچه مسلمان ها در منطقه نوردلند و سفاله و بهتر بگویم در کل آلمان بود.

خدا رحمتش کند و از طریق ایشان با دیگر بچه های انجمن اسلامی و رهبریت شهید بهشتی و… آشنا شدم.
هفته ای یکبار شنبه شب ها جلسه انجمن بود. در این جلسات افراد صاحب نام در انقلاب مانند شهید بهشتی، سید ابوالحسن بنی صدر، صادق طباطبایی، صادق قطب زاده شرکت می کردند.

به سال ۱۳۵۷ رسیدیم ترم سوم دانشگاه شهر توبینگن آلمان بودم، شهریور ۱۳۵۷ طاقت نیاوردم و در تعطیلات سری به شهر همیشه سربلند بهبهو زدم.
مملکت شلوغ شده بود؛ با ماشین به مشهد رفتیم هر شهری که وارد می شدیم تظاهرات و شلوغ بود، باور کردنی نبود.
به آلمان برگشتم و در جلسه ای که بزرگان هم بودند از اوضاع و احوال ایران با عکس هایی که گرفته بودم گزارشی دادم که اکثرا باورشان نمی شد که مردم اینطور برای سقوط رژیم شاهنشاهی تلاش می کنند.
فکر کنم مرداد ۱۳۵۷ بود که گزارش شد صدام امام را تحت فشار قرار داده که باید از عراق خارج شود و کویت هم حاضر به پذیرش ایشان نشده بود.
جلسه ای در مرکز اسلامی هامبورگ تشکیل شد و پیشنهاد شهید بهشتی و بقیه بود که امام به فرانسه بیایند و رایزنی ها شروع شده بود.

حضرت امام به پاریس آمدند و در نوفل لوشاتو که یک دهکده کوچکی بود در خانه ای که یک تاجر ایرانی در آنجا داشتند اسکان گزیدند.

روزهای اول و حتی ماه اول دانشجویان وایرانیان از کشورهای مختلف به دیدار ایشان می آمدند.
ملاقات ها ساده و بی ریا بود.
من هم هفته اول به همراه چند تن از بچه ها به نوفل لوشاتو رفتیم و فردایش برگشتیم.

بعد از مشورت با بزرگان انجمن اسلامی تصمیم گرفته شد که باید امنیت خانه محل سکونت امام را خود بچه های انجمن که شناخته شده اند در دست بگیرند؛ زیرا حضور پلیس فرانسه در ماه اول و دوم خیلی کمرنگ بود.
کار تقسیم بندی شد و من هم مانند بقیه همفکران خود در آنجا انجام وظیفه کردم.
در آنجا بود که بزرگانی مانند آیت الله منتظری، مرحوم دکتر ابراهیم یزدی و… را از نزدیک دیدم.

وقتی حضرت امام می خواستند سخنرانی و یا مصاحبه ای با خبرنگاران داشته باشد، تشکی بود که کنار درخت سیبی می گذاشتیم و امام بر روی آن می نشست و سخنرانی می کردند و همگی بر روی زمین به دور ایشان می نشستیم.

روزهای خوبی بود، هر روز شلوغ تر از روز قبل می شد.
روزی از آن روزها که بختیار حکومت را در دست گرفته بود و شورای سلطنت در ایران بقول سلطنت طلب ها همه کاره بود، شخصی با کت و شلوار و کراوات به همراه دو پلیس فرانسه به در ورودی محل اقامت امام مراجعه و خود را علی تهرانی عضو شورای سلطنت در تهران معرفی کردند و اصرار داشتند که با امام ملاقات خصوصی داشته باشند.
من و یکی از بچه ها بنام محمد کیارشی که بچه اهواز بود آن روز مسولیت دم در و ورود و خروج افراد را بعهده داشتیم.

محمد به آقای تهرانی گفت که اگر ایرانی هستی و می خواهی امام را ببینید می توانی مانند سایر مراجعه کننده ها در ساعت دیدار عمومی ایشان را ببینید. ولی ایشان اصرار داشتند که حامل پیام از شورای سلطنت و بختیار هستند.

با امام در میان گذاشته شد که حضرت امام در جا فرمودند تا زمانی که این شخص (علی تهرانی) از شورای سلطنت استعفا نداده اند هیچ گونه دیداری با من نخواهد داشت. از او اصرار و از طرف بیت رد می شد.
بعد از این که متوجه شد که باید شرط امام را قبول کند و نمی تواند با امام دیدار داشته باشد، ایشان شرط را قبول کردند. امام فرمودند که استعفای خود را باید جلو خبرنگاران جهان بنویسد و اعلام کند، او اول قبول نمی کرد ولی بعدا اینکار را انجام داد و این خبر مانند بمبی در سراسر دنیا پخش شد و شورای سلطنت سقوط کرده و سپس ایشان مانند دیگران با امام ملاقات کردند و حرف های خود را راجع به اوضاع داخل ایران گفتند و این امام بود که هیچگونه شکی در پیشبرد انقلاب بخود راه نمی داد.

کریسمس نزدیک بود. امام برای شب کریسمس متنی را نوشت که به زبان های مختلف ترجمه شد.
در این متن ضمن تشکر از مردم فرانسه بخصوص اهالی نوفل لوشاتو عید حضرت مسیح را به آن ها تبریک گفته و بخاطر مزاحمتی که برای اهالی ایجاد شده بود عذرخواهی کرده بود. چون آن روزها واقعا نوفل لوشاتو شلوغ شده بود . به دستور حضرت امام این متن را به همراه دسته گلی به خانه های موجود در نوفل لوشاتو هدیه کردیم و این مردم آن جا بودند که فردای بعد از عید کریسمس جلو درب بیت امام جمع شده و شعار درود بر خمینی سر می دادند و مشتاق دیدن ایشان بودند.

خاطره دیگر این که روز پرواز بطرف ایران مشخص شده بود، جمعیت هم زیاد شده بود و تعداد زیادی برای بازگشت به ایران با آن هواپیما ثبت نام کرده بودند.
امام روز قبل از پرواز پیروزی سخنرانی کردند، بخصوص برای آن هایی که دوست داشتند با این هواپیما به همراه امام به ایران برگردند گوشزد کرد که سفری پر خطر است و ممکن است که به مقصد نرسیم و از آنجایی که خبرنگاران بسیاری می خواستند از پرواز گزارش تهیه کنند، امام درخواست کرد که اولویت اول را به خبرنگاران بدهند که تضمین به زمین نشستن پرواز در تهران بیشتر و مطمعن تر خواهد بود.
و بچه ها هم به این درخواست امام لبیک گفتند و صندلی های خود را به خبرنگاران دادند و شب بعد پرواز پیروزی به سوی تهران پرواز و صبح روز بعد به پشتوانه ملت شجاع ایران در فرودگاه مهرآباد تهران به زمین نشست.

فجر پیروزی مبارک باد